یک قطره ی طوفانی
یک قطره
نگاهم کرد
-کو خشم و خروشت رود؟
من آمده ام تا باز
هم قافله ات باشم؛
از شرم سر افکنده
با خویش به پیکارم،
پاسخ چه دهم او را؟
آبستن طوفان او،
من خانه ی مردابی!
فریاد زدم ناگه،
پیش آ که تو طوفانی!
یک قطره
نگاهم کرد
-کو خشم و خروشت رود؟
من آمده ام تا باز
هم قافله ات باشم؛
از شرم سر افکنده
با خویش به پیکارم،
پاسخ چه دهم او را؟
آبستن طوفان او،
من خانه ی مردابی!
فریاد زدم ناگه،
پیش آ که تو طوفانی!

حج بی مولا، نه حج واجب استکرد مولا رو به ســـــوی نینوا
کاروانی با شهی همراز شد
رسم دینداری نه مردن بر خسی است
چشم بگشا بین، یزیدت در کمینکـل ارض کــربـــلا دیــــن ســــاز شــد
شاه دین ما را زحق سیراب کردجمع مستان گرد شمع انجمن
دلـــبــر مــا در منـای نــاز شـد
ناگه آمد ایــن خروش از جمع باز
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
1
![]()
![]()
لَت لَت به روی سنگ گذر،
نیک بنگرید؛
این سرخی خزنده درون تن من است؛
من همه عصیانم؛
بیش از هیچ مرا در رگ نیست!
2

![]()
بی آنکه تمنای خواندنش باشد
باری این رسم شاعران است
دنیای خود را به واژه ها بفروشند
به اندک بهایی از همدلی؛آنقدر سود کرده ام که مگو
من برنده ی حراجی این بی فصلهایم
3

دلت پاک است ای زیبا،
چو ظرف دل شود خالی ز هر کینه،
درونش آب گر ریزی ز هر چشمه،
گوارا می نماید تشنگان خسته از ره را؛
دو خط گفتم که از دل بود،
اگر بر دل نشستت؛
باز می گویم؛
4

در هیا هوی سکوت
قرن قربانی خون
ناگهان دست کسی می روید،
که می پرسد
کسی در خواب می گرید؟
5

بیا امشب خدا را
آنچه در دل داری ای آبی رها می کن
بیا، من گریه دارم، ضجه دارم،
نعره ات کو آسمان؟!؛
بزن تا من بنالم،
بغض بشکن،
تا ببارم!
6
در جای جای این تن فرسوده
بر صحنه ی دیوارِ چاک چاک،
هنوز تمنّای رویشم هست
پس کی خواهی آمد؟
شکوفه ی بهاری امّید!
7

پازل در هم ریخته زندگی ام را جور می کنم روزی!
من از ازل اسیر بازی دنیا شدم رفیق!

تَفتیده بر زمین،
از قطره های دوست،
روئیده لاله ای؛سر در درون خویش،
این لاله چرا واژگونه است؟!-
- از شرم چون منی!؛دیدم ولی هنوز،
دم از گلوی تنم بر نیامده؛
اینگونه بوده ایم؛
که اینگونه مانده ایم؛
بُغ کرده در قفس
زانو به هم فشرده و بی کس نشسته ایم،شاید کسی هنوز،
از ره بیاید و دروازه بشکند!؛
افسوس، که این یَل درون ما؛
در کنج سینه ها،
پوسیده بی امان،
از درد بی کسی؛
امّا،
بهای چند روزه ی ما،
این نبوده است!
طــرحِ تــــرانــه مـــی زنــم، قـــلـب پـُـر الـتهـاب را
ایــن غــزل اســت یـا کــه نـه!،طعنه ز چارپاره ای!
بـــاز مــــیــانِ بــــودنـَــم، رَدِّ مــــرا گـــرفـــتـــه ایســیـنـه ی شـعر در شـکـافت، از تــب ماه پاره ای
عــکس تـــو را کـشیــده ام، روی تمــام لحظه ها
ای بُـتِ چیــن سـخن بگو؛ محوِ همین نگاره ای؟!
از گُـــــذرِ تَـــوَهّـُمَـت، خـــون تـــرانـــه شــد روانبـــاز چـه خـواب دیده ای؟؛ رقـصِ گُـلِ هَزاره ای؟!
زُل کـه نمی زنم، بـگو؛ با چه کسی نشسته ای؟
قـتــلِ دِلم بَـسَــت نبـود؛ بــاز بـه فـکـر چـاره ای؟!
تُــنــگِ بُــلــورِ قــلـبِ مـن، زَد تَــرَک از دو روئـیـت؛گـــاه زِ ســردیَــت یَـخَـم، گـــاه پـُـر از شــراره ای
ایـن کـــه نمی شود رَفیق، مَـشقِ مرا نشان بده
رومـــی روم مــی شـوی؟، یـا که زِ زَنــگبـاره ای
ذِلّـه شـدم ز دسـت تـو، چیـستی ای زُلال مــات
ســاده نـمـی شـود نمـود، حـلّ چنیـن گُزاره ای!

با چشمهای خسته
از طرح گریه ای
بر سر نعش من می آیی
اینقدر خودت را آزار نده!
اشک هم که نریخته باشی
وارث جسم بی جانِ من شده ای!
تسلیتهای بی ثمر
به روی تو آوار می شود؛
واینچنین سوگوار بودنم شده ای!
---------------------------------------------------------------------------------
*
"دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم"
شهریار شهر سخن

سادگی راز غریبی است
که در شعر تو جاری شده است
رنگ آزادگی است
راه وارستگی است
بی تکلّف گفتن ؛
گوهر نابی را،
بی تکبّر سُفتن؛
این همان آرامش،
بی تمنا خواهش!
در کنار شعرت
درد را آسایش؛
ساده تر می گویم:
تو بمان درمان باش!

تو خالقِ دوباره ی قُقنوسانی،
که می سازی ز خاکستر یکی ققنوس دیگر را؛
به روی تَلّی از بودن،
درون لانه ای از نور،
ز حلقومت بر آید خوش نگار آواز؛
میان هَمهَمه،
دست تو و نقش نَفَسهایت،
که درد سوختن را رَج می زند بر قلب هر قُقنوس،
هزاران عصر می پایی
تکین آذر-
-به روی کوه مردستان،
یکایک منتظر در صف،
به سودای رها گشتن،
که در پایت
کدامین باز خواهد سوخت،
و از آن پس
کدام اَختر، دوباره باز خواهد رُست،
تو یاد سوتَکی هستی
که در دستان طفلانی؛
تو خواب غافلان را می دری از هم؛
و امّا، با همین، این آخرین ققنوس،
تو هم افسانه خواهی شد،
و این را نیک، می دانی!
تقدیم به روح بلند معلم شهید دکتر علی شریعتی، راهش پر رهرو باد!

1
در آن سرمای طاقت سوز
گذر کردم سر کویَت
نمی دانم،
در خواب بودی یا که بیداری!
ولی آنقدر می دانم،
مرا در لحظه های نابِ روئیدن
به رویایت هم نمی دیدی؛
برون پنجره در برف،
من از سرمای احساس تو یخ کردم.
2
در حجم بودنم امشب یکی کم است،
بر زخمه های زخمی تارم نگاه کن؛
آن لحظه ای که نشانم نداده ای،
در اوج قصّه ی ما راز ماتم است؛
بنگر درون بقچه ببین ماهتاب را،
خیل ستاره را،
که یکی باز هم کم است.
3
من همه خالیم از تو
و درون نفسم
رنگ رخساره ی تو پنهان است
خوب بنگر در من
شده ام مسلولت!
4
آه از این حسرت تنها بودن
نرسیدن، جُستن،
و نگاهت بر درگاه
رُستن حادثه را پیمودن
و چه سردست ندیدن او را!
5
این روزها نبودنهایت را
بیشتر با خودم نجوا می کنم؛
بر زبان نمی آورمت،
که واژه ها کوتاهند و نامحرم؛
و بر پهنه ی نگاره ها
نمی نگارمت؛
مباد که بدزدند
وسعت یادت را از من!

روزی که اشکِ چَشمَت، بر پشت شیشه لرزید
آوَنــدِ جــان سـردم، از عــمــق ریــشـه لــرزیـد
تـــیـــــر کـــمـانِ آهــو، زِه شــد مــیـــان ابـــرو
دسـتــان پـیــر صـیّـاد؛ هـمچون همیـشه لـرزید
کـردی زِبــنــد زُلــفــت، صــد خــیـــل را روانـــه
سلـطان لـشگـر عشـق، در بـطن بـیـشه لرزید
حــجم نگاهت ای سرو ، با این تبر چه کردست
هیـزم شکــن شکـست و از جـور پیـشه لرزید
فــرهـاد راز دل گـفت، بـا قلـب سـرد شـیـریـن
خــارای بـیـستـون نـیـز، از زخــم تـیشه لـرزید
گفتـم که عاقلی کن، شیدا به جنگ چشمش
امّـا بـه حربـه ی اشـک، پـایِ انـدیـشـه لـرزید