شبی تاریک و من در راه
دلم در سینه همچون کودکی گریان،
-به دور از دامن مادر-
فرو افتاده در آنسوترین،در معبدی متروک و بی عابد
فشرده در میان چنگ ِدستانم،
تو گویی حس پروازیست اندر ذهن خونینش.
گهی در راه و گه بی راه می رفتم؛
کجا اما. . ؟! نمیدانم!
به هر آهی بخار حسرتم از سینه بیرون بود و با هر دَم،
غبار آتشی از دل،
حجابی بود بر دیده.
کمی آنسوتر، آنجا،
پیرمردی بر کنار تلّ خاکستر،
نشسته با قبایی ژنده بر دوشش؛
و دستانش؛
به هم پیچیده؛
ملتمس در انتظار آهِ سردی،
کَش گمانم در حرارت بیش از این خاکستر برجاست.
صدایم زد:
به دنبال چه می گردی در این قحطی؛
-سرای سخت مردم کُش-،
تقلّا از چه رو داری؟، کمی آرام؛
از چه بی تابی؟ پریشانی؟
بیا بنشین؛
چه می خواهی از این "محنت سرای سرد بی روزن"؟!
-پدر جان:
واژه را حاجت به گفتن نیست، می بینی.
به دنبال نگاهی آشنا می گردم،
آیا خواهد آمد "تک سوار" از راه؟!
- بیا فرزند من،بنشین؛
که من عمریست در این شهر،
در این "مهمانسرای پست مهمان کُش"؛
کسی را هم صدا با خود نمی بینم،
بیا نزدیکتر،بنشین؛
آتشِ سردیست،ها کن،
ها کن که می آید!