ماتم ترانه هام

واســـه گفــتن ترانه،کــَمه شـــورِ اون نـــگـاهــت

خـیسه آیـنه ی پـریـــده، رنگ چشمـای سـیـاهت

رفتی و دارم می میرم، بی تـو از غصـه ی دوریـت

کنج این خونه ی خـلوت،چشم من مونده به راهت

میــون قــاب خیـالــی، نــعشِ یــک شـاعـر پـیـرم

کـه شکستـه و تـکیده، زُل زده بـه عــکس ماهت

بـا سـتـاره هـا میشینم، شبـا با بـُغض و صـبوری

میـشمـرم خاطـره هاتـو، حتـی لحظه های آهـت

وقتی از تو می نویسم، خطِ من یه جور بهونه س

تــوی دفـتـرم نــشـسته، یـاد آخــریـن گنــاهــت

تـــو قـمــار رفــتن تـو،شــک نــکـن یــه پاکـبـازم

سوختم و ساختم و بـاختم، آخر افتادم تو چاهت

نمی خوام بگم که برگرد،چون دیگه حرفی نمونده

ولـی اونـقَدَر بـدون کــه، عمـر مـن شـده تبـاهت

آهِ گاهِ آمدنت...

شبی تاریک و من در راه

دلم در سینه همچون کودکی گریان،

-به دور از دامن مادر-

فرو افتاده در آنسوترین،در معبدی متروک و بی عابد

فشرده در میان چنگ ِدستانم،

تو گویی حس پروازیست اندر ذهن خونینش.

گهی در راه و گه بی راه می رفتم؛

کجا اما. . ؟! نمیدانم!

به هر آهی بخار حسرتم از سینه بیرون بود و با هر دَم،

غبار آتشی از دل،

حجابی بود بر دیده.

کمی آنسوتر، آنجا،
پیرمردی بر کنار تلّ خاکستر،

نشسته با قبایی ژنده بر دوشش؛

و دستانش؛

به هم پیچیده؛

ملتمس در انتظار آهِ سردی،

کَش گمانم در حرارت بیش از این خاکستر برجاست.

صدایم زد:

به دنبال چه می گردی در این قحطی؛

-سرای سخت مردم کُش-،

تقلّا از چه رو داری؟، کمی آرام؛

از چه بی تابی؟ پریشانی؟

بیا بنشین؛

چه می خواهی از این "محنت سرای سرد بی روزن"؟!

-پدر جان:

واژه را حاجت به گفتن نیست، می بینی.

به دنبال نگاهی آشنا می گردم،

آیا خواهد آمد "تک سوار" از راه؟!
- بیا فرزند من،بنشین؛

که من عمریست در این شهر،

در این "مهمانسرای پست مهمان کُش"؛

کسی را هم صدا با خود نمی بینم،

بیا نزدیکتر،بنشین؛

آتشِ سردیست،ها کن،

ها کن که می آید!

بهانه های خستگی

من از همیشه تا ابد

به روز روزِ زندگی

نوایی از تو می شوم

تو واژه های تازگی

چه ساده می روی زدست

عزیز نازپرورم

چو بستن دریچه ای

به راحتی به سادگی

به شانه های خسته ات

چو تکیه می کنم به شب

سکوت را بهانه کن

بمان درون شعر من

بمان که رفته ام زدست

بیا و زنده کن مرا

به شعر ناب و تازه ای

به لذت ترانه ای

قصیده ی شبانه ای

چَکامه ی زلال من

یگانه رازِ نازِ من

مگو که دور می شویم

مگو که پیر می شویم

چه ما که دور بوده ایم

چه ما که پیر بوده ایم

بخوان دو واژه ایم ما

ببین چه جور می شویم

نه از تو سیر می شوم

نه با تو پیر می شوم

ولی به چَشم تو قسم

که من اسیر می شوم

اسیر این ترانه ها

بهانه های خستگی

ما و گِلیم خویش


درمـــانِ دردِ بـالِ کـبـوتـر نـمــی کنـیـم

حیرانِ یک پیاله ایم و،لبی تر نمی کنیم

پـیـکــانِ تـیـرِ طعنـه ی نـادان به مـا گرفـت

دیگر مرورِ خاطراتِ خُفته ی دفتر نمی کنیم

نفریـن بر ایـن فَسـانه، که در خـواب بوده ایم

فکری به حالِ زخمِ کُهنه یِ بستر نمی کنیم

بر صفحه رُخ نمود حریفی و یکی کیش داد

ما ماتِ ناحَقیم چرا، بازی بهتـر نمی کنیم؟

ما را چه شد که به بادی شکسته ایم؟

یادی ز کشتیِ حوادثِ بدتر نمـی کنیم

بــر لــوح دل چــه غُـبـاری نـشــسـتـه است

شیدا نشسته ایم،سجده به مِهتَر نمی کنیم

گِـردِ حُـبـابِ خـاکِ کـُهـن سـالـهاست بــی ثَمَر

گَشتیم بی دریغ و،یک اشاره به اختَر نمی کنیم

دل،کـوکبِ هدایـتِ عشق است بـیـن مـا

افسوس که پای از گلیم، فراتر نمی کنیم


سرخابه های فرو خفته در گلو


من دستهای خودم را سروده ام!

با مشتهای گره کرده ، استوار؛

با صورتی سِتُرگ و سُرخ،

گل کرده زیر تازیانه ی باد خزان؛

اِستاده ام ،ببین؛

این خالِ لاله که روئیده بر تَنَم،

سُرخابه های خشم فرو خفته در گلوست،

من قرنهاست، به خون خو گرفته ام،

در وهم خویش مپندار نا رفیق!

دزدیده ای ز من این آشیانه را!،

خنجر ز پشت می زند آری، برادرم؛

اسطوره یِ حماسه یِ خون سیاوَشَم ،

از التهاب عشقِ کودکانه ی دیروز رُسته ام،

اینک وطن بِنِگَر،

که چه مردانه زخم خورده ام.


نگران ما نباش

نگاهم را بر آستانی دوخته ام

که مُهر نام تو را یدک می کشد،

به انتظارت نشسته، بهاری که

خزانِ پائیز برگهایش را به زردی کشانده است؛

و تو در خلوت نا کجا،

بی اندیشه سوختن پروانه ها،

به شمع نیم سوخته ای خیره مانده ای!؛

نگران ما نباش!

کوچِ یاسِ کبود

رفتی و شهر،بی تو به غوغا نشسته است

چشم از فراغ تو   لــب دریا نشسته است

رفتی خموش و سرد، علی بی تو مانده است

با چاه، ابــو تــراب به نجـــــوا نـشســته است

چشمانِ خیسِ محــرمِ اسرارِ تو، حَسَن

در کوچِ صبحِ لاله ی عَزرا نشسته است

در کربــــــلا به زمیــن خُفته پیکــــریــــست

آری، سرِ حُسین، به نی ها نشسته است

در نینوا، گرفته علمدار، بی دو دست

مشکی میانه و تنـها نشسته اسـت

زینب به روی تَـلّ، چه غریبـانـه و اسـیر

طفلی میانِ آتشِ غمها نشسته است

ایـنــجا غمیـن دردم و ســـر روی زانـــوان

شیدا دلی به دامن صحرا نشسته است

مادر، تو پَر کشیـدی و بالم زهم گســسـت

مَهدی در انتظارِ نغمه ی لالا نشسته است

 

 

سخنی با هم بند....

هم بندِ اسیرم، آزاده ی سرو،

تشنه ی عشقی و من می دانم!

خوشگوارت شود این شربتِ گَس،

با دل نازکت از دوست مرنج؛

خود ز هجرِ غمِ او خسته تر است!؛

سخنی گَر زند از بی حوصلگی،

تو از این گوش بگیر و به دگر گوش سپار!؛

چون که شیداست،  نه از روی تعقل لافش!؛

بشنو، رَنجه به دل راه مده، بیمار است!

ترانه ی صبح جدایی..

به صبح من شنیدمت

تو گریه کرده بودی و

من از تو دور می شدم.

دلم اسیر زلفَکَت

و بغض در گلوی من

که از تو دور می شدم.

قدم، یکی به راه بود؛

یکی دگر که نه، مرو!

دلم که تند می تپید

و اشک در دو چشم من

که نه، مَرو، مَرو، مَرو...

صید غزال

این غزل ترجمه ایست آزاد از "غزل و غزال" استاد شهریار که به زبان ترکی سروده اند:

امشب از باده ی خوش دفع ملالی کردیم

شبی از عمر،چنین شوری و حالی کردیم

ما کجا ، تار کجا، یک شب و میخانه کجا؟

   چون فراموش شود درد مجالی کردیم

غمزه ساقی ما تیر و  سپر جام شراب

 ما ز جور فلک این جنگ و جِدالی کردیم

می و غم ساخته با هم که بَرَد ما را آب

غم مگو، دشمن جان رستم زالی کردیم

تا مگر شهد شود حال خراب از مستی

باز هم بند دل خویش، اسیر خط و خالی کردیم

از پَسِ پرده رُخَش دید زدیم و خط و خال

   تا به روی مه او سیر هلالی کردیم

چون که ابروی هلالش بِکُند روزه تباه

      در شب عید نگار، عزم وصالی کردیم

همچو پروانه بدیدیم از او تَک زُلفی

از سر شور در آتش زده بالی کردیم

درس عشقش به دل آموخت غم هجران را

ما ز داغِ غم او کسب کمالی کردیم

تو میاندیش که خطی است، نوشت از سر شور

  ما ز اعجاز غزل صید غزالی کردیم