تو خالقِ دوباره ی قُقنوسانی،

که می سازی ز خاکستر یکی ققنوس دیگر را؛

به روی تَلّی از بودن،

درون لانه ای از نور،

ز حلقومت بر آید خوش نگار آواز؛

میان هَمهَمه،

دست تو و نقش  نَفَسهایت،

که درد سوختن را رَج می زند بر قلب هر قُقنوس،

هزاران عصر می پایی

تکین آذر-

-به روی کوه مردستان،

یکایک منتظر در صف،

به سودای رها گشتن،

که در پایت

کدامین باز خواهد سوخت،

و از آن پس

کدام اَختر، دوباره باز خواهد رُست،

تو یاد سوتَکی هستی

که در دستان طفلانی؛

تو خواب غافلان را می دری از هم؛

و امّا، با همین، این آخرین ققنوس،

تو هم افسانه خواهی شد،

و این را نیک، می دانی!


تقدیم به روح بلند معلم شهید دکتر علی شریعتی، راهش پر رهرو باد!