آخرین ققنوس در آتش

تو خالقِ دوباره ی قُقنوسانی،
که می سازی ز خاکستر یکی ققنوس دیگر را؛
به روی تَلّی از بودن،
درون لانه ای از نور،
ز حلقومت بر آید خوش نگار آواز؛
میان هَمهَمه،
دست تو و نقش نَفَسهایت،
که درد سوختن را رَج می زند بر قلب هر قُقنوس،
هزاران عصر می پایی
تکین آذر-
-به روی کوه مردستان،
یکایک منتظر در صف،
به سودای رها گشتن،
که در پایت
کدامین باز خواهد سوخت،
و از آن پس
کدام اَختر، دوباره باز خواهد رُست،
تو یاد سوتَکی هستی
که در دستان طفلانی؛
تو خواب غافلان را می دری از هم؛
و امّا، با همین، این آخرین ققنوس،
تو هم افسانه خواهی شد،
و این را نیک، می دانی!
تقدیم به روح بلند معلم شهید دکتر علی شریعتی، راهش پر رهرو باد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:15 توسط م.شیدا
|
همیشه در نگاه تو حس غروب