واژه های هر جایی..
1
![]()
![]()
لَت لَت به روی سنگ گذر،
نیک بنگرید؛
این سرخی خزنده درون تن من است؛
من همه عصیانم؛
بیش از هیچ مرا در رگ نیست!
2

![]()
بی آنکه تمنای خواندنش باشد
باری این رسم شاعران است
دنیای خود را به واژه ها بفروشند
به اندک بهایی از همدلی؛آنقدر سود کرده ام که مگو
من برنده ی حراجی این بی فصلهایم
3

دلت پاک است ای زیبا،
چو ظرف دل شود خالی ز هر کینه،
درونش آب گر ریزی ز هر چشمه،
گوارا می نماید تشنگان خسته از ره را؛
دو خط گفتم که از دل بود،
اگر بر دل نشستت؛
باز می گویم؛
4

در هیا هوی سکوت
قرن قربانی خون
ناگهان دست کسی می روید،
که می پرسد
کسی در خواب می گرید؟
5

بیا امشب خدا را
آنچه در دل داری ای آبی رها می کن
بیا، من گریه دارم، ضجه دارم،
نعره ات کو آسمان؟!؛
بزن تا من بنالم،
بغض بشکن،
تا ببارم!
6
در جای جای این تن فرسوده
بر صحنه ی دیوارِ چاک چاک،
هنوز تمنّای رویشم هست
پس کی خواهی آمد؟
شکوفه ی بهاری امّید!
7

پازل در هم ریخته زندگی ام را جور می کنم روزی!
من از ازل اسیر بازی دنیا شدم رفیق!
همیشه در نگاه تو حس غروب