و اینک گناهان ناکرده ام ویال گردنم شده است

آنگونه که تو سخن می گویی

به گمانم که شاعری بوده باشی،

چرا که شاعران روح خویش به تخیلاتشان می فروشند

به بهای نان شبشان،

دست پخت مادرشان از دانه ی گندمی،

سرقت شده از زمینی که بهشتش نام نهاده اند،

در التهاب تمنای آتشی سرکش،

که عشقش گفته اند

و تو ، اینک به جرم بوسه ای، تبعید زندان تنی

تا آنگاه که کاسه ی صبرت به سر آید؛

روحت به برهوتی در خواهد شد،

و چندان تشنه می مانی تا روز داوری،

و تو را به قضاوت بنشینند به جرم گناه ناکرده ات؛

به آتشی می سوزی که خود بر نیافروخته ای،

پس تا می توانی واژه به هم بباف و دفاعیه بتراش؛

فرصتی نمانده است و تو جرم خویش سنگین تر می کنی

شاعر تنهای خیال باف!

زمستانه

تازه میان راه بودم
که پشت سر خویش کودکی هایم را گم یافتم
می خواستم که برگردم
اما آنقدر کفشهایم کوچک شده بود
که پایم را تاول کرد
مجبور بودم پای در آب کنم
و سهراب وار کنار چشمه ی حسرتهایم بنشینم
شاید کمی دردهایم آرام می گرفت
در خنکای افسوسهای دیروز و امروزم