و اینک گناهان ناکرده ام ویال گردنم شده است
آنگونه که تو سخن می گویی
به گمانم که شاعری بوده باشی،
چرا که شاعران روح خویش به تخیلاتشان می فروشند
به بهای نان شبشان،
دست پخت مادرشان از دانه ی گندمی،
سرقت شده از زمینی که بهشتش نام نهاده اند،
در التهاب تمنای آتشی سرکش،
که عشقش گفته اند
و تو ، اینک به جرم بوسه ای، تبعید زندان تنی
تا آنگاه که کاسه ی صبرت به سر آید؛
روحت به برهوتی در خواهد شد،
و چندان تشنه می مانی تا روز داوری،
و تو را به قضاوت بنشینند به جرم گناه ناکرده ات؛
به آتشی می سوزی که خود بر نیافروخته ای،
پس تا می توانی واژه به هم بباف و دفاعیه بتراش؛
فرصتی نمانده است و تو جرم خویش سنگین تر می کنی
شاعر تنهای خیال باف!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 10:30 توسط م.شیدا
|


همیشه در نگاه تو حس غروب