در کمین غروب

من آفتاب بودم و بر خویش بر شدم،

تا از فراز روزنه ی روز بنگرم؛

دیدم که دستهای تو را پینه بسته اند،

با جنگ بودنَت به تنَت،

 افشانده تخمِ کین؛

خیش ات، که ریش گشته از وخامتِ اوضاعِ دین!،

ریشی که نیش کرده به جانت،

 بیا ببین!

چرخِ سپهرِ بیهُده، با تو چه سان رقص می کند؟،

سرگیجه هاست بر سر راهت،

نشسته در کمین،

انسانِ خسته بر سرِ راهی، که عابران،

از آن عبور می کنند از سرِ عادت،

فقط همین؛

با کاسه ای شکسته و با ناخنی کثیف،

پُر کرده پنجه به دیواره یِ نخوت در این زمین،

طرحی ز یادواره ی زندان بردگی است؛

تنها میان بودنم،

اینجا چه خسته ام ؛

در جمعِ تفرقه، در روزِ واپسین؛

آری،بر این مدارِ سِتَروَن نشسته ام،

با چشمهای بُهت کرده ز حیرت ،

نه با یقین،

باید غروب کرد و از ایوان گذر نمود،

از سرخیِ برآمده از شرم، بر جبین!

بی تو ای ماه منیر.....

من چه بی خود شدم از خویش و تو را می جویم

با من اندوه و خلاء هست و تهی از مهرم؛

با تو اما نور است،

روشنی، مهر،

فراوان خورشید!

چرخکی گرد مدارت بزن ای مهرِ اَبَد؛

تا از آن نور اساطیریِ تو مست شوم؛

نورشوم،بَدر شوم،برتابم؛

ماهِ بی تو؛

چه زشت است و خموش!

نورِ من باز بتاب.

ابرک بی باران

آی

ابرک بی باران؛

سایه ی سرد حضورت را احساس می کنم،

بیهوده خشمگِنانه فریاد بر نیاور!

تو را با باران نسبتی نمی بینم!

یک قطره ی طوفانی

یک قطره نگاهم کرد
-
کو خشم و خروشت رود؟
من آمده ام تا باز
هم قافله ات باشم؛
از شرم سر افکنده
با خویش به پیکارم،
پاسخ چه دهم او را؟
آبستن طوفان او،
من خانه ی مردابی!
فریاد زدم ناگه،
پیش آ که تو طوفانی!