بغض خنجر خورده

به لاله های پرپر گمنام و خفتگان در خون سرخ خویش




خروشان بغض خنجر خورده در حلقوم خون آلود
و فریادی که در زنجیر می آید؛
من اینک در میان جمع "تنهایم"،
به یک تن زین شب خفته،
کسی را یاری رفتن نمی بینم؛
من اینجا مانده ام، آری؛
میان مردمی مرده،
و مردانی به شب خفته؛
غریوی مانده در نایم،
نه می روید،
نه می جوشد؛
نمی دانم،
کدامین گاه،
یا ناگاه،
ولی،
خواهد رسید آن دم،
که من خواهم خروشیدن،
و تو،
خواهی شکستن "حصر تنهایی"،
و او،
خواهد رسید از ره،
همه با هم،
و دستانی به هم رُسته،
 جمعی به هم پیوسته،
یعنی "ما"،
و ما،
یعنی قیامی سرخ و هستی بخش.
و فریادی که می آید برون از سینه های "ما":
"نه پوسیدن، نه گندیدن،
همه عصیان و جوشیدن!"؛
که راکد ماندن ما،
"رنج"،
"محنت"؛
یعنی ز پا افتادن و مردن،
که یاد ما،
به فریاد است غرّیدن!

واژه های هر جایی..


1

لَت لَت به روی سنگ گذر،

نیک بنگرید؛

این سرخی خزنده درون تن من است؛

من همه عصیانم؛

بیش از هیچ مرا در رگ نیست!


2

نا نوشته هایت را می سرایی

بی آنکه تمنای خواندنش باشد

باری این رسم شاعران است

دنیای خود را به واژه ها بفروشند

به اندک بهایی از همدلی؛

آنقدر سود کرده ام که مگو

من برنده ی حراجی این بی فصلهایم


3

دلت پاک است ای زیبا،

چو ظرف دل شود خالی ز هر کینه،

درونش آب گر ریزی ز هر چشمه،

گوارا می نماید تشنگان خسته از ره را؛

دو خط گفتم که از دل بود،

اگر بر دل نشستت؛

باز می گویم؛


4

در هیا هوی سکوت

قرن قربانی خون

ناگهان دست کسی می روید،

که می پرسد

کسی در خواب می گرید؟


5

بیا امشب خدا را 

آنچه در دل داری ای آبی رها می کن

بیا، من گریه دارم، ضجه دارم،

نعره ات کو آسمان؟!؛

بزن تا من بنالم،

بغض بشکن،

تا ببارم!


6

در جای جای این تن فرسوده

بر صحنه ی دیوارِ چاک چاک،

هنوز تمنّای رویشم هست

پس کی خواهی آمد؟

شکوفه ی بهاری امّید!


7

پازل در هم ریخته زندگی ام را جور می کنم روزی!

من از ازل اسیر بازی دنیا شدم رفیق!

بشکن قفس اعتصاب را !


تَفتیده بر زمین،

از قطره های دوست،

روئیده لاله ای؛

سر در درون خویش،

این لاله چرا واژگونه است؟!-

- از شرم چون منی!؛

دیدم ولی هنوز،

دم از گلوی تنم بر نیامده؛

اینگونه بوده ایم؛

که اینگونه مانده ایم؛

بُغ کرده در قفس

زانو به هم فشرده و بی کس نشسته ایم،

شاید کسی هنوز،

از ره بیاید و دروازه بشکند!؛

افسوس، که این یَل درون ما؛

در کنج سینه ها،

پوسیده بی امان،

از درد بی کسی؛

امّا،

بهای چند روزه ی ما،

این نبوده است!

رقص هَزاره می کنم، با تنِ چارپاره ای

طــرحِ تــــرانــه مـــی زنــم، قـــلـب پـُـر الـتهـاب را

ایــن غــزل اســت یـا کــه نـه!،طعنه ز چارپاره ای!

بـــاز مــــیــانِ بــــودنـَــم، رَدِّ مــــرا گـــرفـــتـــه ای

ســیـنـه ی شـعر در شـکـافت، از تــب ماه پاره ای


عــکس تـــو را کـشیــده ام، روی تمــام لحظه ها

ای بُـتِ چیــن سـخن بگو؛ محوِ همین نگاره ای؟!

از گُـــــذرِ تَـــوَهّـُمَـت، خـــون تـــرانـــه شــد روان

بـــاز چـه خـواب دیده ای؟؛ رقـصِ گُـلِ هَزاره ای؟!


زُل کـه نمی زنم، بـگو؛ با چه کسی نشسته ای؟

قـتــلِ دِلم بَـسَــت نبـود؛ بــاز بـه فـکـر چـاره ای؟!

تُــنــگِ بُــلــورِ قــلـبِ مـن، زَد تَــرَک از دو روئـیـت؛

گـــاه زِ ســردیَــت یَـخَـم، گـــاه پـُـر از شــراره ای


ایـن کـــه نمی شود رَفیق، مَـشقِ مرا نشان بده

رومـــی روم مــی شـوی؟، یـا که زِ زَنــگبـاره ای

ذِلّـه شـدم ز دسـت تـو، چیـستی ای زُلال مــات

ســاده نـمـی شـود نمـود، حـلّ چنیـن گُزاره ای!


وارث

با چشمهای خسته

از طرح گریه ای

بر سر نعش من می آیی

اینقدر خودت را آزار نده!

اشک هم که نریخته باشی

وارث جسم بی جانِ من شده ای!

تسلیتهای بی ثمر

به روی تو آوار می شود؛

واینچنین سوگوار بودنم شده ای!

---------------------------------------------------------------------------------

*

"دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم"

شهریار شهر سخن