فرزند ناخلف ...

در هیاهوی خیابان ناگاه،

ماهی از دست من افتاد به جوی؛

آب ماهی را برد،

آرزویم را باد.

تکّه های قُلّک توی دستش پیدا،

بر سر کوچه مرا می نگریست،

تا رسیدم به پدر،

گوش من زنگی زد؛

ماهی آزاد ولی،

گونه ی من شد سرخ؛

رنگ ماهی را داشت،

نقشه هایم بر آب،

پدرم عاقل بود،

دل من، عاشق شد!


فقط لَختی...


به دنبال کدامین واژه می گردی؟

بیانی خوشتر از چَشمان تو هرگز نخواهم جُست،

بیا،

لختی بیا بنشین،

که امشب من به دنبال صدایِ بی صدایِ چَشم زیبایِ تو می گردم؛

کلام شعرهایم

با بیان رنگ چَشمان تو جاری می شود هرشب،

خدا را آنیَم بنشین،

بگو با من،

همین کافیست،

من فقط یک واژه از چَشم تو می خواهم؛

که :"دل تنگی تو و من نیز دل تنگم"،

نگاهم کن.

وسعت بی ادعا

بارها مرور کرده ام این فصلهای بی انتها را،

برای حجم نبودن هایت، دفترم تنگ است؛

ببین، بی واژه دل تنگ است!

 بانو ،

غریب نیست!؛

من بی تو، از تو نوشتم، با خیال تو؛

و با تو، از خود می سرایم، بی حضور تو؛

دوری هایت را به تمامی اندازه کرده ام،

بی هیچ کم و کاست،

به اندازه تمام وسعت من است؛

ذره ای بودم من، نقطه ای؛

اِستاده تنها بی هیچ حرفی، صدایی؛

اینک، دریایی گشته ام ، پر تلاطم واژه ها و آه ها،

قطره، قطره، قطره؛

گرد آورده ام این همه بی تو بودن را،

مروارید ساخته ام این همه وسعت بی ادعا را،

بر آویزه ای گران سنگ،

چه حیف اما،

هیچ خریداری نیست،

این همه تنهایی را!


تلخ نامه ای برای پرواز...

و این پایان راه است و

 تَرکَت می کنم آری!

از این بحبوحه های از تهی لبریز

خواهم جَست؛

به پایان سیه فام جهان بنگر،

فراتر از تمام بستگی ها،

حیات ماندگار مرگ را بر می گزینم

گریزی نیست.

چه کوته بود دنیا،

آن همه رنگ و ریا؛

اکنون، چه ساده با دمی آمیخته،

از ته دل می رَمَد بیرون؛

و دیگر بازگشتی نیست؛

باور کن!

باور کن که هرگز، برای لحظه ای حتی؛

نشد لبریز جانم از شعف پرشور ، در دنیا!

به سان خیزش نوری، میان ظلمت شبها،

به ناگه کَنده می گردد

دو برگ نازک دستم،

زشاخ خشک این دنیا؛

روشنی افزای چشمانم، خداحافظ!