فرزند ناخلف ...

در هیاهوی خیابان ناگاه،
ماهی از دست من افتاد به جوی؛
آب ماهی را برد،
آرزویم را باد.
تکّه های قُلّک توی دستش پیدا،
بر سر کوچه مرا می نگریست،
تا رسیدم به پدر،
گوش من زنگی زد؛
ماهی آزاد ولی،
گونه ی من شد سرخ؛
رنگ ماهی را داشت،
نقشه هایم بر آب،
پدرم عاقل بود،
دل من، عاشق شد!


همیشه در نگاه تو حس غروب