بغض خنجر خورده

به لاله های پرپر گمنام و خفتگان در خون سرخ خویش




خروشان بغض خنجر خورده در حلقوم خون آلود
و فریادی که در زنجیر می آید؛
من اینک در میان جمع "تنهایم"،
به یک تن زین شب خفته،
کسی را یاری رفتن نمی بینم؛
من اینجا مانده ام، آری؛
میان مردمی مرده،
و مردانی به شب خفته؛
غریوی مانده در نایم،
نه می روید،
نه می جوشد؛
نمی دانم،
کدامین گاه،
یا ناگاه،
ولی،
خواهد رسید آن دم،
که من خواهم خروشیدن،
و تو،
خواهی شکستن "حصر تنهایی"،
و او،
خواهد رسید از ره،
همه با هم،
و دستانی به هم رُسته،
 جمعی به هم پیوسته،
یعنی "ما"،
و ما،
یعنی قیامی سرخ و هستی بخش.
و فریادی که می آید برون از سینه های "ما":
"نه پوسیدن، نه گندیدن،
همه عصیان و جوشیدن!"؛
که راکد ماندن ما،
"رنج"،
"محنت"؛
یعنی ز پا افتادن و مردن،
که یاد ما،
به فریاد است غرّیدن!

جانِ جانی

گاهــی دل مـن هــوائـی ات مـی گردد
درگـیـر نــگـاه آسـمـانـی ات مـی گـردد


تا رکـعتـی از سـوره چشمـان تو هست
سجاده نشین مـهربانـی ات مــی گردد


گـه نـیـز شـکـسـتـه و زخـمی و خست
افــتــاده و خــاک مـالـی ات مــی گردد


دل در گـــرو غیــر نــبـــنـــدم ز امــیــــد
تا صید به چنگ شاهبازی ات می گردد


زیـن سـر نـه ســراغ گیرم که چو شمع
شـرمنده ی نــور آفتابی ات مــی گردد


هر کــس کـه به آستان عشق تو رسـد
از قـیـد رهیــده  جــانــی ات مــی گردد

نگاره های رنگ باخته

به حرمت واژگان

چشم بر متاب
از سطر سطر نگاره های جاوید باستانی.

که بی اعتنایی را
معصیتی است صد چندان !

در بهار بی برگی ها.

به سالروز مرگ ستورانِ نفس باخته

در جنگی باژگونه،
شمعی بیاویز بر چهارطاقی ایوان،
بیاد اسطوره ی بی بدیل مُرَکَّب دان!؛

با مَشَقَّتِ استخوان سر انگشتان

به دیواره ی عبرت زمان،

خط به خط نگاشت :

" دخیل نبسته ام
به شفاعت روزهای بی خزان!،
تنها جرعه ای کفایتم می کرد،

از مَشکِ مشقهای روزگاران؛

که پیاله ی سقاخانه ها را
مجالی نیست
از بوسه های عطش
بر لبانِ ترک خورده یِ دخترکان نورسِ در انتظار! "

سرخی خزنده ی رگانش را یاد آر.

 

حصار واژگان

شمارش معکوس:

می شمارم یک یک
روزگار زشت بی حوصلگی ها را
تیک تاک معکوس
در خس خس نفسهای تنگ
و سوزشی هماره ، در بغضگاه گلو
تلخی شیرین توتون هم
کفاف زخمهایم را نکرد!
-
همهمه ی سکوت:

ساکت و بی صدا نیستی تو !
درون همهمه ای بزرگ
فراتر از وصف و تصور؛
اما ؛
همانجا بمان ،
بمان عشق من! ،
بدینسان تنها
با چشمانی خاموش و  رام ؛
و تنها به من نگاه کن
نگاه کردن ، گونه ای از عشق است!

ترجمه و برداشتی آزاد از شعر ایلهان بِرک

صفحات مَجازی عشق:

نگاه ها، صدا ها
صفحات نیمه روشن
واسطه های بی احساس
ختم کلام به مَجازها
چه گرمایی داشت
 هُرم دستهایی
که کشانده میشد
پای خط خطی های دلم

غـــزلْ کـــویِ تــــو

روزی کـــه قـلــم دســـت گـرفتــی
جامــــی زمـــی هـســت گـرفتــی

 

بـــا جــوهــری از شــور و تـــغـــزل
عقـل از ســرِ سر مسـت گـرفتــی

 

در عشق هم احساس و قداست
هــر چیـز کــه پـیـوســت گـرفتــی

 

آهــــوی دل خـــستـــه دلـــــان را
با ایـن که نــمــی رست، گـرفتــی

 

راهـــمْ به غـــزلْ کـــویِ تــــو افــــتـــاد
دَردَمْ سرِ آنْ کوچه ی بنْ بَستْ، گـرفتــی

 

بـــا ســــاغـــــری از آیـــه ی شـــعـرت
دل از کــف مـــا جـــســـت ؛ گـرفتــی!

 

در آخـــر هــــر مـصـــرع و بــیـــتــت
آن چـیــز کــه عشق است گـرفتــی

سالهای بی بهار

تقدیم به م.شامگاه شاعر لحظه های بی تابی

بیـا ساقی که جامم واژگون است

دلـم دیگر به دامـــان جـنون است

بیا جانـا که دریــا بی قــرار اسـت

تـمام سـالـها بس بی بـهار است

شــــرر ایــــثـــار از افـــکــار برده

دگــر آئـــیــنـه از زنـــگـار مــــرده

تمــام واژه هـا بی سـاربان است

غـروب لـحظه ها درما نهان است

کلام از مثنوی های جدایی است

غـزل در بند بند هجـر جــاریست

بــیــا ای قــائــم آیــیــنــه دیــده

بــیـــا ای آهـــوی از غـم رمـیـده

محــمـد ، نــار گـــلــزار مـحــمـد

صـدایــت مـی کـنــم یــار محـمد

نمی دانی مگر عاشق شدستیم

نمی دانی مگر ما مست مستیم

بیــــا جانـــا دل مـــا ارغـنون شد

بزن چنگی که درد ما جـنـون شد

بکش تـیــغ امــامــت جــان مــولا

رها مــان از اســارت جــان مــولا

بـیــا آقـا، تــو را بــر جـــان زهــرا

بکش سبز نقـابـت، جـــان زهــرا

بـخـوان ای شــه نـدای اکبـرت را

بــزن بـــر نـی نـــوای آخـــرت را

بـکـش آن ذوالـفـقـار حیــدری را

بـــزن آخـــر غـریــو خیــبــری را

بیـفـکـن بـر دل ظـاهر پــرسـتان

طــنـیـن  لـرزه انــداز الـــستــان

بیفـکنشان به خـاک پست ذلـت

بکوبانشان به تیــغ اهل همــت

دعایت می کنم ای ساق ساقی

بیـایـی و بـگـیـری جــای ساقی

که کــوثــر می دهد باری ندایت

بیـا مــهــدی بــمیـرم مـن برایت


مرثیه و شراره ای بر سر چارپاره ای

تن همه چاک چاک شد ،نیست مرا غمی به دل

این دل چــارپاره را، مرهـــم و چــــاره چون کنم؟

رقص ســـماع من بـبـین، ســر ز تـنم جدا شده

سوگ تو می کُشَــد مرا، بی تو ترانه چون کنم؟

دســت دلــم به دامنـت، ای هـمـه ی قــرار من

چون تو مـرا رها کنـی، بـی تـو ادامـه چون کنم؟

بـاغ تـو بـاز پـر پـر اسـت،ای هـمـه ی بـهار مـن

آتـش عـشـق در رسـیـد، شـرح زبـانـه چون کنم

پـیــکـره ی رشــیــد تــو،زخـمـی تـازیـانـه شــد

این هـمــه داغ در دلــم،یاد تــو لاله چـــون کنم؟

آیـه ی راسـت قــامـتـی،دسـت مـن و دامـن تـو،

قصه ی خون ز دل بخوان، سوز و اِنابه چون کنم؟

دسـت ز دامـنـت جـدا، کـرده عـَدو به جَبـر و زور

دیـو سپـیـدِ پـای بنـد،شـرح شـراره چـون کـنم؟

سوختم از غمت وطن، حاجت من طبیب نیست

سایه ی شوم بر سـرم، شکوِه و ناله چـون کنم؟




در کمین غروب

من آفتاب بودم و بر خویش بر شدم،

تا از فراز روزنه ی روز بنگرم؛

دیدم که دستهای تو را پینه بسته اند،

با جنگ بودنَت به تنَت،

 افشانده تخمِ کین؛

خیش ات، که ریش گشته از وخامتِ اوضاعِ دین!،

ریشی که نیش کرده به جانت،

 بیا ببین!

چرخِ سپهرِ بیهُده، با تو چه سان رقص می کند؟،

سرگیجه هاست بر سر راهت،

نشسته در کمین،

انسانِ خسته بر سرِ راهی، که عابران،

از آن عبور می کنند از سرِ عادت،

فقط همین؛

با کاسه ای شکسته و با ناخنی کثیف،

پُر کرده پنجه به دیواره یِ نخوت در این زمین،

طرحی ز یادواره ی زندان بردگی است؛

تنها میان بودنم،

اینجا چه خسته ام ؛

در جمعِ تفرقه، در روزِ واپسین؛

آری،بر این مدارِ سِتَروَن نشسته ام،

با چشمهای بُهت کرده ز حیرت ،

نه با یقین،

باید غروب کرد و از ایوان گذر نمود،

از سرخیِ برآمده از شرم، بر جبین!

بی تو ای ماه منیر.....

من چه بی خود شدم از خویش و تو را می جویم

با من اندوه و خلاء هست و تهی از مهرم؛

با تو اما نور است،

روشنی، مهر،

فراوان خورشید!

چرخکی گرد مدارت بزن ای مهرِ اَبَد؛

تا از آن نور اساطیریِ تو مست شوم؛

نورشوم،بَدر شوم،برتابم؛

ماهِ بی تو؛

چه زشت است و خموش!

نورِ من باز بتاب.

ابرک بی باران

آی

ابرک بی باران؛

سایه ی سرد حضورت را احساس می کنم،

بیهوده خشمگِنانه فریاد بر نیاور!

تو را با باران نسبتی نمی بینم!