بغض خنجر خورده

خروشان بغض خنجر خورده در حلقوم خون آلود
و فریادی که در زنجیر می آید؛
من اینک در میان جمع "تنهایم"،
به یک تن زین شب خفته،
کسی را یاری رفتن نمی بینم؛
من اینجا مانده ام، آری؛
میان مردمی مرده،
و مردانی به شب خفته؛
غریوی مانده در نایم،
نه می روید،
نه می جوشد؛
نمی دانم،
کدامین گاه،
یا ناگاه،
ولی،
خواهد رسید آن دم،
که من خواهم خروشیدن،
و تو،
خواهی شکستن "حصر تنهایی"،
و او،
خواهد رسید از ره،
همه با هم،
و دستانی به هم رُسته،
جمعی به هم پیوسته،
یعنی "ما"،
و ما،
یعنی قیامی سرخ و هستی بخش.
و فریادی که می آید برون از سینه های "ما":
"نه پوسیدن، نه گندیدن،
همه عصیان و جوشیدن!"؛
که راکد ماندن ما،
"رنج"،
"محنت"؛
یعنی ز پا افتادن و مردن،
که یاد ما،
به فریاد است غرّیدن!

همیشه در نگاه تو حس غروب