تَفتیده بر زمین،

از قطره های دوست،

روئیده لاله ای؛

سر در درون خویش،

این لاله چرا واژگونه است؟!-

- از شرم چون منی!؛

دیدم ولی هنوز،

دم از گلوی تنم بر نیامده؛

اینگونه بوده ایم؛

که اینگونه مانده ایم؛

بُغ کرده در قفس

زانو به هم فشرده و بی کس نشسته ایم،

شاید کسی هنوز،

از ره بیاید و دروازه بشکند!؛

افسوس، که این یَل درون ما؛

در کنج سینه ها،

پوسیده بی امان،

از درد بی کسی؛

امّا،

بهای چند روزه ی ما،

این نبوده است!