بشکن قفس اعتصاب را !

تَفتیده بر زمین،
از قطره های دوست،
روئیده لاله ای؛سر در درون خویش،
این لاله چرا واژگونه است؟!-
- از شرم چون منی!؛دیدم ولی هنوز،
دم از گلوی تنم بر نیامده؛
اینگونه بوده ایم؛
که اینگونه مانده ایم؛
بُغ کرده در قفس
زانو به هم فشرده و بی کس نشسته ایم،شاید کسی هنوز،
از ره بیاید و دروازه بشکند!؛
افسوس، که این یَل درون ما؛
در کنج سینه ها،
پوسیده بی امان،
از درد بی کسی؛
امّا،
بهای چند روزه ی ما،
این نبوده است!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 10:4 توسط م.شیدا
|
همیشه در نگاه تو حس غروب