ساده تر می گویم

سادگی راز غریبی است

که در شعر تو جاری شده است

رنگ آزادگی است

راه وارستگی است

بی تکلّف گفتن ؛

گوهر نابی را،

بی تکبّر سُفتن؛

این همان آرامش،

بی تمنا خواهش!

در کنار شعرت

درد را آسایش؛

ساده تر می گویم:

تو بمان درمان باش!

آخرین ققنوس در آتش


تو خالقِ دوباره ی قُقنوسانی،

که می سازی ز خاکستر یکی ققنوس دیگر را؛

به روی تَلّی از بودن،

درون لانه ای از نور،

ز حلقومت بر آید خوش نگار آواز؛

میان هَمهَمه،

دست تو و نقش  نَفَسهایت،

که درد سوختن را رَج می زند بر قلب هر قُقنوس،

هزاران عصر می پایی

تکین آذر-

-به روی کوه مردستان،

یکایک منتظر در صف،

به سودای رها گشتن،

که در پایت

کدامین باز خواهد سوخت،

و از آن پس

کدام اَختر، دوباره باز خواهد رُست،

تو یاد سوتَکی هستی

که در دستان طفلانی؛

تو خواب غافلان را می دری از هم؛

و امّا، با همین، این آخرین ققنوس،

تو هم افسانه خواهی شد،

و این را نیک، می دانی!


تقدیم به روح بلند معلم شهید دکتر علی شریعتی، راهش پر رهرو باد!


بداهه در تب


1

در آن سرمای طاقت سوز

گذر کردم سر کویَت

نمی دانم،

در خواب بودی یا که بیداری!

ولی آنقدر می دانم،

مرا در لحظه های نابِ روئیدن

به رویایت هم نمی دیدی؛

برون پنجره در برف،

من از سرمای احساس تو یخ کردم.

2

در حجم بودنم امشب یکی کم است،

بر زخمه های زخمی تارم نگاه کن؛

آن لحظه ای که نشانم نداده ای،

در اوج قصّه ی ما راز ماتم است؛

بنگر درون بقچه ببین ماهتاب را،

خیل ستاره را،

که یکی باز هم کم است.

3

من همه خالیم از تو

و درون نفسم

رنگ رخساره ی تو پنهان است

خوب بنگر در من

شده ام مسلولت!

4

آه از این حسرت تنها بودن

نرسیدن، جُستن،

و نگاهت بر درگاه

رُستن حادثه را پیمودن

و چه سردست ندیدن او را!

5

این روزها نبودنهایت را

بیشتر با خودم نجوا می کنم؛

بر زبان نمی آورمت،

که واژه ها کوتاهند و نامحرم؛

و بر پهنه ی نگاره ها

نمی نگارمت؛

مباد که بدزدند

وسعت یادت را از من!

در جنگ اشک چشمت

روزی که اشکِ چَشمَت، بر پشت شیشه لرزید

آوَنــدِ جــان سـردم، از عــمــق ریــشـه لــرزیـد

تـــیـــــر کـــمـانِ آهــو، زِه شــد مــیـــان ابـــرو

دسـتــان پـیــر صـیّـاد؛ هـمچون همیـشه لـرزید

کـردی زِبــنــد زُلــفــت، صــد خــیـــل را روانـــه

سلـطان لـشگـر عشـق، در بـطن بـیـشه لرزید

حــجم نگاهت ای سرو ، با این تبر چه کردست

هیـزم شکــن شکـست و از جـور پیـشه لرزید

فــرهـاد راز دل گـفت، بـا قلـب سـرد شـیـریـن

خــارای بـیـستـون نـیـز، از زخــم تـیشه لـرزید

گفتـم که عاقلی کن، شیدا به جنگ چشمش

امّـا بـه حربـه ی اشـک، پـایِ انـدیـشـه لـرزید

ماتم ترانه هام

واســـه گفــتن ترانه،کــَمه شـــورِ اون نـــگـاهــت

خـیسه آیـنه ی پـریـــده، رنگ چشمـای سـیـاهت

رفتی و دارم می میرم، بی تـو از غصـه ی دوریـت

کنج این خونه ی خـلوت،چشم من مونده به راهت

میــون قــاب خیـالــی، نــعشِ یــک شـاعـر پـیـرم

کـه شکستـه و تـکیده، زُل زده بـه عــکس ماهت

بـا سـتـاره هـا میشینم، شبـا با بـُغض و صـبوری

میـشمـرم خاطـره هاتـو، حتـی لحظه های آهـت

وقتی از تو می نویسم، خطِ من یه جور بهونه س

تــوی دفـتـرم نــشـسته، یـاد آخــریـن گنــاهــت

تـــو قـمــار رفــتن تـو،شــک نــکـن یــه پاکـبـازم

سوختم و ساختم و بـاختم، آخر افتادم تو چاهت

نمی خوام بگم که برگرد،چون دیگه حرفی نمونده

ولـی اونـقَدَر بـدون کــه، عمـر مـن شـده تبـاهت

آهِ گاهِ آمدنت...

شبی تاریک و من در راه

دلم در سینه همچون کودکی گریان،

-به دور از دامن مادر-

فرو افتاده در آنسوترین،در معبدی متروک و بی عابد

فشرده در میان چنگ ِدستانم،

تو گویی حس پروازیست اندر ذهن خونینش.

گهی در راه و گه بی راه می رفتم؛

کجا اما. . ؟! نمیدانم!

به هر آهی بخار حسرتم از سینه بیرون بود و با هر دَم،

غبار آتشی از دل،

حجابی بود بر دیده.

کمی آنسوتر، آنجا،
پیرمردی بر کنار تلّ خاکستر،

نشسته با قبایی ژنده بر دوشش؛

و دستانش؛

به هم پیچیده؛

ملتمس در انتظار آهِ سردی،

کَش گمانم در حرارت بیش از این خاکستر برجاست.

صدایم زد:

به دنبال چه می گردی در این قحطی؛

-سرای سخت مردم کُش-،

تقلّا از چه رو داری؟، کمی آرام؛

از چه بی تابی؟ پریشانی؟

بیا بنشین؛

چه می خواهی از این "محنت سرای سرد بی روزن"؟!

-پدر جان:

واژه را حاجت به گفتن نیست، می بینی.

به دنبال نگاهی آشنا می گردم،

آیا خواهد آمد "تک سوار" از راه؟!
- بیا فرزند من،بنشین؛

که من عمریست در این شهر،

در این "مهمانسرای پست مهمان کُش"؛

کسی را هم صدا با خود نمی بینم،

بیا نزدیکتر،بنشین؛

آتشِ سردیست،ها کن،

ها کن که می آید!

بهانه های خستگی

من از همیشه تا ابد

به روز روزِ زندگی

نوایی از تو می شوم

تو واژه های تازگی

چه ساده می روی زدست

عزیز نازپرورم

چو بستن دریچه ای

به راحتی به سادگی

به شانه های خسته ات

چو تکیه می کنم به شب

سکوت را بهانه کن

بمان درون شعر من

بمان که رفته ام زدست

بیا و زنده کن مرا

به شعر ناب و تازه ای

به لذت ترانه ای

قصیده ی شبانه ای

چَکامه ی زلال من

یگانه رازِ نازِ من

مگو که دور می شویم

مگو که پیر می شویم

چه ما که دور بوده ایم

چه ما که پیر بوده ایم

بخوان دو واژه ایم ما

ببین چه جور می شویم

نه از تو سیر می شوم

نه با تو پیر می شوم

ولی به چَشم تو قسم

که من اسیر می شوم

اسیر این ترانه ها

بهانه های خستگی