سرود سبز رهایی

بر پاره های کاغذ ذهنم نوشتَمَت

شاید مچاله بود، ولی من سرودَمَت

هِی سنگ بود و آتش و سُربینه های داغ

اما چه باکِ مرگ، که در صحنه دیدَمَت

بر زیر چکمه های خصم دوبالم ز هم گسست

اما هنوزم ای شراره، ز گُلبُن نچیدَمَت

تو رنگ خود زِ خون جوانان گرفته ای

آلاله ای، به سنگ خیابان، کشیدَمَت

در امتداد رویش ذهنم نشسته ای

آزادی ایی تو، که با جان خریدَمَت

فرشتگان هم آورد

بیهوده سنگ غمم را بر سینه ات مزن

در چشمهای تو پیداست

آن خنده ای که زیر نگاهت پنهان نموده ای

از آسمان سقوط کرده ام، آری!

اینکه خنده دار نیست؛

من آدمم؛ که خورده میوه ی باغ بهشت را !

آنک

فرشته ی استاده بر آستان در،

جرأت کن و بیا

اگَرَم تو، هم آوردِ چون منی.


منقار واره های سپید

خبر ! خبر !

در دادگاه ویژه ی ماندن در این سرا،

کلاغها رو سفیدتر شدند.

دیروز، نه! امروز،

اجازه داده شده، نفس بکشد در قفس اسیر؛

کوچک قناری، بُغ کرده از اسارت "تن واره ای خموش"!

دیروز، نه! امروز،

اجازه داده شده، بشمارند یک به یک،

این میله های سرد به تماشا نشسته را!

تا، ساده تر شود گذران روزها و شبانشان

اما بی صداتَرک،

خموش!

اینک کلاغها نه فقط،

زاغچه ها نیز هم،

رو سفید تر شدند،

در بزم لاشه خواری منقارهایشان.


آفتاب نیم شب

ماسیده بر سینه ی آسمان نیمه شب
این آفتاب دروغین کدامین مشرق است؟
چشمهامان را بر غروبگاه آسمان دوخته، پرسیدیم:
کجاست آن گوی سفید و سربی رنگ؟
گفته بودندمان که :" بالاتر از سیاهی رنگی نیست"
دیدیم اما،
کلاغها هم رنگ باختند؛

در تیرگی بی امان آفتاب و ماهتاب نیرنگ دینشان!



از اینگونه ناصحان ...

گفتی مرا که خویشتن خویش ارزانی دارم

در این واپس سرای تنگ ننگ آباد

گردن به نواله ی کدامین خدایگان کج دارم

تا شاید مرا نیز با خود آشنا داند

وای بر من، چگونه زیستنی داشته ام مگر؟

تا چون تویی را بر آن داشته بگوئیم که چگونه بزیم!

مرا هزار باره خوشتر که مرگ را لاجرعه سر کشم

و تن به مصلحت زیستنی این چنین نسپارم

اینگونه عرضه می کنم وجودم را:

"هم آغوشم خاک و سینه ام دشت لاله های سربی باد!"



به شامگاهم رفیق پرسه های تنهاییم

تو به شب می مانی

ساتر هزاران درد جاری شده در رگانت

مگوی اسرار پنهان شده در زیر چادر سیاهت

ستاره هایت را آرزو دارم

و ماه منیرت را

بتابان تا باز شناسند آنان را که دستشان تا مفرغ در خون پاکان است

در تاریکی دزدیده از شامگاهانت


غریو قلم

تنها راه رستگاری تنم در آن بود که ساکت بوده باشم

نمی دانم مفتشان بر این کردار مرا چه جرم خواهند بست؟

من ساکت ماندم و قلمم به هزار واژه در فغان