کوچِ یاسِ کبود
رفتی و شهر،بی تو به غوغا نشسته است
چشم از فراغ تو لــب دریا نشسته است
رفتی خموش و سرد، علی بی تو مانده است
با چاه، ابــو تــراب به نجـــــوا نـشســته است
چشمانِ خیسِ محــرمِ اسرارِ تو، حَسَن
در کوچِ صبحِ لاله ی عَزرا نشسته است
در کربــــــلا به زمیــن خُفته پیکــــریــــست
آری، سرِ حُسین، به نی ها نشسته است
در نینوا، گرفته علمدار، بی دو دست
مشکی میانه و تنـها نشسته اسـت
زینب به روی تَـلّ، چه غریبـانـه و اسـیر
طفلی میانِ آتشِ غمها نشسته است
ایـنــجا غمیـن دردم و ســـر روی زانـــوان
شیدا دلی به دامن صحرا نشسته است
مادر، تو پَر کشیـدی و بالم زهم گســسـت
مَهدی در انتظارِ نغمه ی لالا نشسته است

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 7:16 توسط م.شیدا
|
همیشه در نگاه تو حس غروب