رفتی و شهر،بی تو به غوغا نشسته است

چشم از فراغ تو   لــب دریا نشسته است

رفتی خموش و سرد، علی بی تو مانده است

با چاه، ابــو تــراب به نجـــــوا نـشســته است

چشمانِ خیسِ محــرمِ اسرارِ تو، حَسَن

در کوچِ صبحِ لاله ی عَزرا نشسته است

در کربــــــلا به زمیــن خُفته پیکــــریــــست

آری، سرِ حُسین، به نی ها نشسته است

در نینوا، گرفته علمدار، بی دو دست

مشکی میانه و تنـها نشسته اسـت

زینب به روی تَـلّ، چه غریبـانـه و اسـیر

طفلی میانِ آتشِ غمها نشسته است

ایـنــجا غمیـن دردم و ســـر روی زانـــوان

شیدا دلی به دامن صحرا نشسته است

مادر، تو پَر کشیـدی و بالم زهم گســسـت

مَهدی در انتظارِ نغمه ی لالا نشسته است