بر پاره های کاغذ ذهنم نوشتَمَت

شاید مچاله بود، ولی من سرودَمَت

هِی سنگ بود و آتش و سُربینه های داغ

اما چه باکِ مرگ، که در صحنه دیدَمَت

بر زیر چکمه های خصم دوبالم ز هم گسست

اما هنوزم ای شراره، ز گُلبُن نچیدَمَت

تو رنگ خود زِ خون جوانان گرفته ای

آلاله ای، به سنگ خیابان، کشیدَمَت

در امتداد رویش ذهنم نشسته ای

آزادی ایی تو، که با جان خریدَمَت