سرود سبز رهایی

بر پاره های کاغذ ذهنم نوشتَمَت
شاید مچاله بود، ولی من سرودَمَت
هِی سنگ بود و آتش و سُربینه های داغ
اما چه باکِ مرگ، که در صحنه دیدَمَت
بر زیر چکمه های خصم دوبالم ز هم گسست
اما هنوزم ای شراره، ز گُلبُن نچیدَمَت
تو رنگ خود زِ خون جوانان گرفته ای
آلاله ای، به سنگ خیابان، کشیدَمَت
در امتداد رویش ذهنم نشسته ای
آزادی ایی تو، که با جان خریدَمَت
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 12:37 توسط م.شیدا
|
همیشه در نگاه تو حس غروب