در کمین غروب
من آفتاب بودم و بر خویش بر شدم،
تا از فراز روزنه ی روز بنگرم؛
دیدم که دستهای تو را پینه بسته اند،
با جنگ بودنَت به تنَت،
افشانده تخمِ کین؛
خیش ات، که ریش گشته از وخامتِ اوضاعِ دین!،
ریشی که نیش کرده به جانت،
بیا ببین!
چرخِ سپهرِ بیهُده، با تو چه سان رقص می کند؟،
سرگیجه هاست بر سر راهت،
نشسته در کمین،
انسانِ خسته بر سرِ راهی، که عابران،
از آن عبور می کنند از سرِ عادت،
فقط همین؛
با کاسه ای شکسته و با ناخنی کثیف،
پُر کرده پنجه به دیواره یِ نخوت در این زمین،
طرحی ز یادواره ی زندان بردگی است؛
تنها میان بودنم،
اینجا چه خسته ام ؛
در جمعِ تفرقه، در روزِ واپسین؛
آری،بر این مدارِ سِتَروَن نشسته ام،
با چشمهای بُهت کرده ز حیرت ،
نه با یقین،
باید غروب کرد و از ایوان گذر نمود،
از سرخیِ برآمده از شرم، بر جبین!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:51 توسط م.شیدا
|
همیشه در نگاه تو حس غروب