مرثیه و شراره ای بر سر چارپاره ای
تن همه چاک چاک شد ،نیست مرا غمی به دل
این دل چــارپاره را، مرهـــم و چــــاره چون کنم؟
رقص ســـماع من بـبـین، ســر ز تـنم جدا شده
سوگ تو می کُشَــد مرا، بی تو ترانه چون کنم؟
دســت دلــم به دامنـت، ای هـمـه ی قــرار منچون تو مـرا رها کنـی، بـی تـو ادامـه چون کنم؟
بـاغ تـو بـاز پـر پـر اسـت،ای هـمـه ی بـهار مـن
آتـش عـشـق در رسـیـد، شـرح زبـانـه چون کنم
پـیــکـره ی رشــیــد تــو،زخـمـی تـازیـانـه شــد
این هـمــه داغ در دلــم،یاد تــو لاله چـــون کنم؟
آیـه ی راسـت قــامـتـی،دسـت مـن و دامـن تـو،
قصه ی خون ز دل بخوان، سوز و اِنابه چون کنم؟دسـت ز دامـنـت جـدا، کـرده عـَدو به جَبـر و زور
دیـو سپـیـدِ پـای بنـد،شـرح شـراره چـون کـنم؟
سوختم از غمت وطن، حاجت من طبیب نیستسایه ی شوم بر سـرم، شکوِه و ناله چـون کنم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:43 توسط م.شیدا
|
همیشه در نگاه تو حس غروب