و این پایان راه است و

 تَرکَت می کنم آری!

از این بحبوحه های از تهی لبریز

خواهم جَست؛

به پایان سیه فام جهان بنگر،

فراتر از تمام بستگی ها،

حیات ماندگار مرگ را بر می گزینم

گریزی نیست.

چه کوته بود دنیا،

آن همه رنگ و ریا؛

اکنون، چه ساده با دمی آمیخته،

از ته دل می رَمَد بیرون؛

و دیگر بازگشتی نیست؛

باور کن!

باور کن که هرگز، برای لحظه ای حتی؛

نشد لبریز جانم از شعف پرشور ، در دنیا!

به سان خیزش نوری، میان ظلمت شبها،

به ناگه کَنده می گردد

دو برگ نازک دستم،

زشاخ خشک این دنیا؛

روشنی افزای چشمانم، خداحافظ!