آنگونه که تو سخن می گویی

به گمانم که شاعری بوده باشی،

چرا که شاعران روح خویش به تخیلاتشان می فروشند

به بهای نان شبشان،

دست پخت مادرشان از دانه ی گندمی،

سرقت شده از زمینی که بهشتش نام نهاده اند،

در التهاب تمنای آتشی سرکش،

که عشقش گفته اند

و تو ، اینک به جرم بوسه ای، تبعید زندان تنی

تا آنگاه که کاسه ی صبرت به سر آید؛

روحت به برهوتی در خواهد شد،

و چندان تشنه می مانی تا روز داوری،

و تو را به قضاوت بنشینند به جرم گناه ناکرده ات؛

به آتشی می سوزی که خود بر نیافروخته ای،

پس تا می توانی واژه به هم بباف و دفاعیه بتراش؛

فرصتی نمانده است و تو جرم خویش سنگین تر می کنی

شاعر تنهای خیال باف!